خرید بک لینک
1. خیلی وقته که تصمیم گرفتم توی اینجور تجمعات شرکت نکنم. ولی هربار شرکت میکنم :| هیچ ربطِ سیاسی هم نداره. من واقعا زجر میکشم بین جمعیت. نه بخاطر شلوغی. اصن ماجرا بس ناجوانمردانه پیچیدهست! آقای ر. گفته بود ساعت ده بریم یهجایی و از اونجا معلوم نیست میخواد بره کجا. رفتم اما هیچی که هیچی. کلاً همه پراکنده شدن و من موندم و زجری که هرطوری شده از دستش در رفتم! خوب خودم رو گول زدم :دی شما اگه معاون پرورشی شدین ، هیچوقت بخاطر چهارتا عکس و کارهای نمایشی و الکی، دانشآموزی رو حتی داوطلبانه نکشونید مدرسه :| 2. یادتون باشه به هیچ وجه من الوجوه ، امکان نداره و نمیشه با پای پیاده، ماشینی رو تعقیب کرد. اصلاً امکان نداره! حتی اگه ترافیک باشه بالاخره گمش میکنین! پس مثل من خودتون رو نکشید! من موندم دوـیِ 540 متر رو چجوری میخوام امتحان بدم با این کم آوردنِ نفس :| در ضمن پلاکش به چه دردم میخوره وقتی نمیشه صاحبش رو شناخت :/ چه خوبه اونایی که آشنا دارن تو راهنمایی رانندگی، سه سوت مشخصاتِ پلاک رو میفهمن ؛ خوشبهحالشون :دی :))) 3. آتیش زدن پرچم رژیم غاصب صهیونیستی که اصلاً و ابداً اشکالی نداره! ولی ای

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

زنگ اول دبیر فیزیک نیومد. یکی از رفیقام چهارشنبه رفته بود قم. همه خبر داشتن و میگفت گفته بهم ولی من اصلاً یادم نبود بهم گفته باشه!! مدلش خیلی متفاوته! اصلاً به رفتارهای ظاهری و روزمرهش نمیخوره :دی ولی تفکرِ درستتری نسبت به بقیه داره. میخواد بره حوزه :دی توی این سفرش به قم، رفته بود حوزههای قم رو دیده بود. در موردشون پرسیده بود و اینا ... حجرهها میگفت نصفِ کلاس ماست و سه نفر توش زندگی میکنن! بعد گفت دوتا فرش شیش متری میگیره :| خیلی خوبه که! خوابگاهها یه دونه فرش نه متری فوقش میگیرن، چهارنفر توش هستن! حس میکنم بزرگتر از خوابگاههاییه که دیدم. از شرایط پذیرش و ایناها گفت. آیندهی کاری و ایناهاشم گفت. میگه میخواد بره قضاوت :دی قضاوت سخته! من که علاقهای به قضاوت ندارم. ولی کارِ خوبی داره میکنه. میگه درسهای اونجا سختتره ولی خب حداقلش از شر زیست و فیزیک راحت میشه :دی تازه دبیر انشا هم که باهاش لجـه بهش داده 18 :دی میدونم قمیهای خوبمون از اینجا رد میشن وگرنه راجب به مردمش هم حرف زدیم :)))) خوبیش اینه که کاااااملاً اتفاقِ نظر داریم و حرفِ هم رو میفهمیم دربارهی خلق و خوی مردمانش :دی

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

چیزی ندارم بگم. هرچقدر مسخره و بیمعنی باشه، خستهم. گیج شدم. نمیدونم واقعا! بعضی وقتها باید زندگی رو تقسیم بر دو کرد. بعد ضربدر سه. بعدش فقط باید نشست و نگاهش کرد تا تموم بشه. یه عهدِ نانوشتهای برام حکمفرما شده بود که تا وقتی واقعاً داغون نشدم ، سراغ این آهنگ نرم! یه قولِ نانوشته بود انگار! اصلاً سمتش نمیرفتم. همین چند دقیقهی پیش یادش افتادم. پخشش کردم. داغون بودم؟ نمیدونم. + هیچوقت فیلمی رو که نباید ببینین، نبینین! وقتی میدونین نباید ببینین نبینین! همه و همهی اون یکساعت و بیست و هشت دقیقهی دیروز داشتم دیوونه میشدم. داشتم میترکیدم. خیلی لعنتیطورانه یادم میآورد هرچیزی رو که نباید!

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

صبح بخیر ایرانی!

.

بشنوید / نسخه کم حجمتر

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

ببینید : متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. دریافت + حس کردم امروز رهبری عصبانی بود! از دستِ یک مشت... لا اله الا الله! :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

نمیدونم چرا با تماس رابطهی خوبی ندارم. پشتِ تلفن فاجعه حرف میزنم. اگه آشنا نباشه دیگه بدتر!! زنگخورِ گوشیـم سالی چهار پنج تاست کلاً! الان یکی زنگ زد، از طرف کانون جوانان رضوی که چند روز پیش امتحان گرفتن برای قرعهکشیِ سفرِ مشهد! از اونجایی که حوصله نداشتم هِی به بقیه توضیح بدم که تماسگیرنده کی هست و چیکار داشته و اینا ، اولاً که با وولوم بسیار پایین حرف زدم که هیچ! -صوتِ تماسها رو به دلایل ذخیره میکنم.- بعد الان من دارم هِی از اول پخش میکنم میبینم همون اولش گفته سلام علیکم!! در حالی که من از اول تا آخرش سه بار گفتم بله، دوبار گفتم بفرمایین، دو بار گفتم باشه، دو بار هم گفتم مرسی و یهبار خسته نباشید :| چرا سلام نکردم؟! :/ هوووف :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 30 بهمن 1395 ساعت: 0:43

فکر نمیکنم. فکر نمیکنم از من بدتر هم وجود داشته باشه. اعتراف بود؟ شاید!

:)

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

و

نهج البلاغه ؛ خطبه 41

+ بدون شرح!

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

دل تو دلم نبود. گوشی برده بودم. داشتیم میزها رو برای امتحانات میچیدیم. سرم که گرم بود خوب بود! طول و عرض راهرو هوس برانگیز بود برای متر کردن. یکی دوبار رفتم تا آخر و برگشتم. وسطاش چندتا صندلی هم جابجا کردم و چهارتا دستور هم دادم که اینطوری بزار و اونطوری نزار ؛ نکنه میخوای تقلب کنن؟ ... راهرو تموم شده بود. رفتیم دنبال نردبون. در رو خواستم باز کنم که دستگیره کنده شد. دستگیره رو نصفه نیمه فرو کردم توی جایگاهش. رفتیم بیرون. داشتیم میرفتیم سمت درِ دفترِ دوم ، که بچهها از پنجره گفتن مراااااااادی ، آقای ر. کارت داره ؛ کار فوری. تصویرِ مغازههای "عکس فوری" از ذهنم گذشت. دیدم آقای ر. داره میره سمت دفتر. سرعتم رو زیاد کردم و بلند گرفتم آقای ر. برگشت و گفت نهج البلاغه قبول شدی. شماره موبایل هشتاد، هفتادو؟ نگاه کردم. نفهمیده بودم. دیدم شماره ناقصه. گفتم هشتاد هفتادو چهار. نوشت. رفت. به این فکر میکردم که هشتاد هفتادو چهار یا هفتادو چهار هشتاد؟ ده سال این قسمتِ شماره شبهه میندازه تو ذهنم. متقاعد شدم که هشتاد هفتادو چهارـه. رفتم بالا. بچهها داشتن میرقصیدن و از خودشون فیلم میگرفتن :/ قبلاً پسرا ن

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

با مزخرفترین فیلمِ سال شروع میکنم :) فروشنده. حتی همون دیالوگی که میگه آدما چجوری گاو میشن و جواب میاد که به مرور هم اونقدرا جالب نبود :| ولی اونجاش که گفت زندگی فقط صدسالِ اولش سخته جالب بود :دی البته فقط همون تیکهای که گفت صد سال و نه یه ثانیهی قبل و بعدش حتی :| نکتهی دیگه هم اینکه ، ساعتی که داشتم فروشنده رو میدیدم ، پلاسکو سقوط کرد :| ::: بعدِ فروشنده بادیگارد رو دیدم :) همیشه فیلم رو جوری ببینید که راحتترید! من با سینما راحت نیستم! خب مگه مرض دارم برم سینما؟! داداشم فیلمو گذاشت تو تلویزیون،از همون اولش حس کردم باهاش راحت نیستم و دیالوگاش رو نمیفهمم :| ایکاش میرفتم خودم میدیدمش :دی البته بعدش دوباره یهدور کامل دیدم بادیگارد رو. حتی دیشب که میخواستم یه اسکرینشات بگیرم ازش ، تقریبا یه دور دیگه هم دیدم :)) خیلی قشنگ بود به نظرم :) اگه کسی ندیده، ببینه حتماً :) ::: دیروز هم ابد و یک روز رو دیدم. خوب بود. + میدونین چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم واسمون تعریف میکنه؟ چون میخواد ما فکر کنیم خیلی هم بدبخت نیستیم. - تو فکر میکنی من واسه چی نمیام اینجا زندگی کن

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

تَکرار میکنم؛ از من بدتر وجود نداره.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

تو خوابِ دیشبم زدم یکی از این سیاسیها رو کشتم :))) الان هیچ یادم نیست کی بود ولی یادمه که تو خواب ، یادِ حدیثِ پیامبر افتادم که از ترور نهی کرده بود و پشیمون شده بودم از کشتنش؛ در واقع از غافلگیرانه کشتنش پشیمون شدم نه از خودِ کشته شدنش :دی آخه با خوشحالی در رو باز کرد اومد تو که مغزشو پاچوندم رو در ؛ خیلی غافلگیر شد حتماً :))) خدایا کی بود؟ چرا یادم نیست اسمش :| :دی

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

صبح دوربین رو برداشتم رفتم عکسهاش رو ظاهر کنم مثلا!! حالا عکسهاش حداقل برایِ هفت هشت سال پیشه. و من ذوقمند!! آخه هیچی عکسِ چاپ شده نمیشه! :) امیدوارم به سلامت ظاهر بشه و بعدازظهر دوباره یادِ چیزایی بیفتم که نباید. زندگی مسخرهست. مسخرهتر از اون چیزی که فکرش رو بکنیم. باید یهجوری تمومش کرد. نباید خراب کنیم زندگیمون رو. نباید به فکرِ چیزایی باشیم که نباید! نباید به خیالاتی توجه کنیم که نباید! اما همهچی میخواد آدم رو یادِ چیزی بندازه که نباید! :| ای کاش یه معلم انگلیسیای یا یه دستگاهی بود یه توضیحی میداد :| با عنایت پروردگار اگر فردا تعطیل نباشیم باید یه مقدار انگلیسی رو بخونم :دی البته یه مقدار که نه! باید خیلی خوب بلدش باشم. بدم میاد هیچوقتِ خدا انگلیسی رو آماده نبودم :/ بله امروز هم تعطیل شدیم :)) برم که داشته باشم آدم شدن رو؟ برم! :)

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

دبیر هنرمون ، همون معاون پرورشی هست. همون آقای ر. امروز مثل خیلی از روزها درس نداد. از روی پیدیاف نخوند و ما چیزی ننوشتیم. حرف زد. از اراده گفت. از انگیزه. از مهارت. ار توانایی. از یادگیری. از اینکه الان باید خوب کار کنید... نمرههای بچهها رو دیده بود خورده بود تو ذوقش. میگفت بچهها بفهمید! الان بفهمید! دیر میشه بعداً. یکی بود که عربی بیست دینی بیست فارسی بیست ولی زیست سیزده ، بهش گفتم تو توی انسانی خیلی موفقتری. شما الان متوجه بشید. قبلاً یه سالِ اول وجود داشت ، که دانشآموزا مزهی درسها رو میفهمیدن ، الان شما پریدید روی تجربی و ریاضی. متوجه بشید چیکار میخواید بکنید. انگیزه داشته باشین. -انگیزه؟!- اراده داشته باشین! از وقت استفاده کنین... خیلی خوب میگفت! درست میگفت! ولی نمیفهمم. انگیزه؟ کجاست؟ اراده؟ کجا رفت؟ تلاش؟ چجوری؟ گفت وظیفهی ما گفتنه ... منِ بیانگیزه چجوری انگیزه پیدا کنم؟ دِ بگو دیگه! درسته! این نسلِ دانش آموز ، هفتاد درصدش مشکلی نداره. حداقل اینطور بهنظر میاد. مثلاً خودم خیلی راحت از بیرون بیمشکل بهنظر میام. ولی بیمشکلم؟ نیستم دیگه! نمیدونم. ذهنم مشغوله. خیل

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

1. سهشنبههایی که زیست نداریم، روزِ راحتیه. روزِ رهاییه! روزی هست که میتونی یک زنگ ، بدونِ تکنولوژی! هرکاری دلت میخواد انجام بدی ؛ کتاب بخونی ، درس بخونی یا حتی پینگ پونگ بازی کنی و یا حتی یکی رو یادِ این بندازی که چقدر تنهاست[+] این سهشنبهها رو دوست دارم. سهشنبهها برام روزهای خوبی بودن. پارسال هم سهشنبهها روزهای خوبی بودن معمولاً! زنگِ بیکاری ، به خرخون شماره یک ، همونی که دوهفته قبل فکر کرده بود منی که داداش! بزرگتر دارم خوشبختم! همون ؛ بهش گفتم ورزش بهت چند داده؟ گفت نوزده. گفتم بیا بریم درستش کنه بیست. گفت نه دیگه. همین خوبه. :| آخه دانشآموز اینقــــــدر مثبت؟ :دی بالاخره راضیش کردم و رفتیم و دبیر راضی بود که هم نمرهی من درست بشه هم نمرهی اون :)) فقط گفت صبر کنیم همه کارنامههاشون رو بگیرن تا همهرو با هم درست کنه :| خیلی خیلی سعی کردم خوشحال نشم ، اما یه کوچولو ، واقعا یه کوچولو خوشحال شدم وقتی شنیدم خرخون شماره یک معدلش شد 19/47 :دی درسته! نباید خوشحال میشدم. 19/81 خیلی کمه واسه من آخه :( دوست نداشتم معدل سوم هم حساب بشم :دی من همش وسط امتحانات فکر میکردم نمرهها رُند م

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

یکروز که شاید زنگ فارسی بود ، شاید هم زنگ دینی یا قرآن ، مدیر آمد داخل کلاس ، به ما هفتمیهای تازهوارد کاغذی را نشان داد که رویِ آن شعری چاپ شده. توضیحی دربارهی شعر داد و گفت حفظش کنید. چرایش را بعداً سرِ صف خواست که بگوید. از در که خارج شد، دبیر، که یادم نیست که بود،اما یادم است که گفت عادی است. این مدرسه هرساله این سرود را در حرم با شرکت همهی دانشآموزان اجرا میکند! همهی دانشآموزان؟ یعنی حدود سیصد دانشآموز را بر میدارد میبرد حرم سرود بخوانند؟ جل الخالق! هیچی نشده بچهها همان بیتِ اول مشکل پیدا کردند! من خندهام میگرفت از این مشکلاتِ تلفظیِ بچههای الکی مثلاً دوم راهنمایی![یا همان هفتم] «آمده موسم فتح و ایمان». ریتمِ قشنگی داشت. یک دور که خواندمش ، تقریباً یادم ماند. «در دل بهمنِ سردِ تاریخ». سرد بود. اقلیمهای آب و هوا را خوانده بودیم. آب و هوا های گرم و خشک ، مخصوصاً خشک ، سرمای سوزناکی دارند. اهلِ آنجا نباشی ، پوستت میشود پوستِ کرگدن! خشک و سخت و زبر و شکننده. با همان سرما ، میخواندیم در دل بهمن سرد تاریخ ، «لاله سر زد ز خون شهیدان». یادِ دوم ابتداییام میافتادم با این

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 8:38

صفحه بندی